برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیستگویی همه خوابند، کسی را به کسی نیستآزادی و پرواز از آن خاک به این خاکجز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیستاین قافله از قافله سالار خراب استاینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیستتا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیستمن در پی خویشم، به تو بر میخورم اماآنسان شدهام گم که به من دسترسی نیستآن کهنه درختم که تنم زخمی برف استحیثیت این باغ چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...
ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال میکنید
برچسب: آینه,رفتم,بگیرم,خویش, نویسنده: بازدید: 194 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:37